تبليغاتX
DonYaYe kuChake Man

bitajigmale

بيتا

bitajigmale

http://bitajigmale.blogfa.com

DonYaYe kuChake Man

DonYaYe kuChake Man

DonYaYe kuChake Man

سلام به همگی .. من بیتا هستم .. دوست جدید شما .. امیدوارم از من خوشتون بیاد .. من 12سالمه .. میخوام به کلاس اول راهنمایی برم .. این وبلاگو به کمک ابجی جونم درست کردم .. آخه آبجیم یه وبلاگ خوشگل داره منم می خواستم یکی فقط واسه خود خودم داشته باشم .. امیدوارم دوستای زیادی بتونم پیدا کنم .. درسته سنم کمه اما عقل و هوشم زیاده :D



DonYaYe kuChake Man

خداحافظ تا وبلاگ بعدي
سلام به دوستاي گلم من تصميم گرفتم تا وبلاگمو تغيير بدم به زودي فعلا با هاتون خدا حافظي ميكنم

اگر پيامي داشتين برام بزارين من نگاه ميكنم و جواب ميدم  وآدرسمو به همتون ايميل ميكنم

تا وبلاگ بعدي

           

منتظرم باشين


                                                                 

                                                                                                      
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت توسط بيتا |
دختر تنها (خودم نوشته ام)
يكي از شب هاي بزرگ دختري به نام آناستازيا دراتاق تاريك ترسناكي نشسته بود او پدر ومادر خود را از دست

داده بود                                                                                       

سال ها گذشت او به هجده سالگي رسيد ودر يك سازمان حلال احمر كار ميكرد

تا اين كه يك پسر به نام جك به آناستازيا عاشق شد

روزي كه آناستازيا به سر كارش ميرفت جك جلويش را گرفت وگفت:خانم اناستازيا... تا اين كه خواست چيزي

بگويد.......

اناستازيا گفت: شما اسم مرا از كجا ميدانيد

جك گفت من شمارا چند وقت است كه تعقيب ميكنمچون من به شما علاقه دارم...

اناستازيا در جايش سرخ شدبعد جك دست گل هايي را كه قايم كرده بود به اوداد

اناستازيا ازخجالت اب شده بود ونميدانست چه كار كندبعد از چند مدت كه  باهم بودند خيلي

صميمي شده بودند

مدتي بود كه جك رفتار خوبي نسبت به قبل نداشت فقط با اناستازيا دعوا ميكرد


تا اين كه اناستازيا جك را به رستوران دعوت كرد وعلت رفتار هاي  بدش را پرسيداوگفت خيلي وقت

است كه در كارم مشكل به وجود امده است وحتي باخودم هم دعوا مبكنماگر نارا حتت كردم 

مراببخش

بعد اناستازيا گفت جك اگر ما اين قدر همديگر را دوست داريم چرا باهم ازدواج نميكنيم

جك به من.....من.... افتاد

وگفت :اناستازيا بايد باهات حرف بزنم

بعد به راه افتادند در بين ر اه جك به اناستازيا گفت من به دختر ديگري علاقه مندم

اناستازيا يك لحظه كنترل خود را از دست داد و به زمين افتاد

بعد شروع كرد به گريه كردن

به او گفت چرا چرا ..... ديگر ادامه نداد..........

وگفت فقط از جلويه چشمام دور شو

چند سال گذشت جك با دختري كه دوست داشت ازدواج كرد وامااناستازيا.......

مانند پروانه بر اثر افسردگي به خدا پيوست



+ نوشته شده در چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت توسط بيتا |
در باره ي دوست صميمي ام
امروز روزيه كه من اونو خيلي دوست دارم چون صميمي ترين دوستم قرار بياد خونه ي ما

براش كادو خريده بودم يه خرس اسم دوستم سمانه ست

ما از سوم با هم دوستيم  وقتي زنگ ميزنه خونمون يا زنگ ميزنم خونشون يك ساعت باهم حرف ميزنيم    

وقتي كه اومد خونه ي ما خيلي جوگير شده بودم همش باهم صحبت ميكرديم و ميخنديديم    

همين كه داشتيم بازي ميكرديم بابم اومد كه بيا بريم گفتم چرا گفت چون كه داريم ميرن

سرقبر پدر بزرگت منم به بابا گفتم كه ميشه من نيام فاتهه رو از عوض من برا ش بخونين چون كه امروز

نه سومش نه ماهش نه چهلمش    

بابام گفت باشه 

تا شب ساعت هفت باهم بازي كرديم بعدشم من كادمو دادام اونم كادشو داد كادويه اون يه ساعت بود

بعدشم شام خورديم شام چلو كباب بود كف كرديم بعدش با هم خدا حافظي كرديم واون رفت 

خيلي بهمون خوش گذشته بود شب از خوشحالي نمي تونستم بخوابم

جاي شما خالي تا ديدار بعد


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت توسط بيتا |
22 بهمن

شعري در باره ي بيست و دوم بهمن



سرفراز باشي ميهن من                    اي فدايت جان و تن من

پر بهار تر از زر گوهر                          خاك پاي تو وطن من

                                ايران ايران  ايران

خاك پاي خون عاشقان بي نشان         تا ابد بود تورا حق نگه دار 

اي شميم دلنواز عشق و معرفت          سرزمين پاك ما اي ايران اي ايران

دوستت دارم سرزمين من                  دوستت دارم مهددين من

دوستت دارم بهترين من                      گر بخواهد كسي يك وجب ز خاك تو

گر بخواهد دمي يك وجب ز خاك تو        ميشوم تا مرزت روانه خسم دو ميرانم ز خانه

باسلاحي از خشم و كينه                   سينه اش ميگيرم نشانه

دوستت دارم سرزمين من                   دوستت دارم مهد دين من

                           دوستت دارم بهترين من

                                                                     

                                                                       

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت توسط بيتا |
فراموشم نكنيد
 

سلام دوستای گلم

مدرسه که شروع شده یه کم سرم شلوغه اما برمی گردم خیلی زود

واسم نظر بذارید منم تا جایی که بتونم براتون نظر می زارم

منتظرم باشید

لطفا فراموشم نکنید

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت توسط بيتا
شعري در بارهي ماه مبارك رمضان
رمضان ماه عشق

رمضان تجليگاه عشق و رحمت محبوب عالم هستي

رمضان ماه تجديد عشق و آغاز آزموني مجدد

رمضان ماه اثبات مدعاها

رمضان ماه امتحان اشتها  و ميل دلها براي طعام ايزد منان

رمضان سفره گسترده محبوب عالم براي محبان راستين

رمضان مطب طبيب عالم براي دلهاي بيمار

رمضان ماه مسابقه عاشقان عالم

رمضان ماه گريز از زندان زمان و ورود به پهنه ازليت و ابديت

رمضان ماه معرفي ليله القدر شب رهايي از محدوديتها

رمضان حمام دلها وجانها

رمضان ماه تمرين عشق

رمضان كتاب عشق




+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت توسط بيتا |
در بارهي ماه مبارك رمضان
درباره ماه مبارک رمضان

ماه رمضان نهمین ماه از ماههای قمری و بهترین ماه سال است. واژه رمضان از ریشه «رمض» و به معنای شدت تابش خورشید بر سنگریزه است.
می‌گویند چون به هنگام نامگذاری ماه های عربی، این ماه در فصل گرمای تابستان قرار داشت، ماه «رمضان» نامیده شد، ولی از سوی دیگر، «رمضان» از اسماء الهی است. این ماه ماه نزول قرآن و ماه خداوند است و شب‌های قدر در آن قرار دارد. فضیلت ماه رمضان بسیار زیاد و نامحدود است.ماه رمضان ماه خداوند، ماه نزول قرآن و از شریف‌ترین ماه‌های سال است. در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده و درهای جهنم بسته می‌شود، و عبادت در یکی از شب‌های آن ( شب قدر ) بهتر از عبادت هزار ماه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده است: «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماه‌ها است؛ روزهایش بهترین روزها، شب‌هایش بهترین شب‌ها و ساعاتش بهترین ساعات است.
بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفس‌های شما تسبیح، خواب شما عبادت، عمل‌هایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.

پس با نیت‌ای درست و دلی پاکیزه،‌ پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد. بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید.»آن گاه پیامبر اکرم وظیفه روزه‌داران را برشمرد و از صدقه بر فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت.به برخی از حوادث و رویدادهای مهم این ماه اشاره می‌شود:
وفات حضرت خدیجه در دهم رمضان سال دهم بعثت.
ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام نیمه رمضان سال دوم هجرت.
جنگ بدر در سال دوم هجرت.

فتح مکه در سال هشتم هجرت.



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت توسط بيتا |
در باره ي يك ستاره (خودم نوشته ام )
 

                                  لطفا نظرتونو راجع به قصه هام بگید

سلام من يك ستاره ام وميخواهم خاطره اي براي شما تعريف كنم من يك روزي در جايه خودم ايستاده بودم ودر دل خود گفتم چه مي شد يك بار من ادم شوم

وچند ساعت گذشت كه يك هو از جايم دركندهشدم وبه زمين فرود امدم

وقتي به زمين رسيدم همه با تعجب مرا تماشا ميكردندمن هم گفتم از روي اين افتادم انها گفتند اين درخت است

من به روي خودم نياوردم وگفتم بله در درخت بعد راه افتادم تمام شهر را گشتم همه جارا ديدم و همين كه داشتم

ميرفتم چشمم خورد به يك مدرسه كه كسي با صداي بلند ميگف براي بچه هاي بي سرپرست رايگان

بعد باخودم گفتم بد نيست از فرصتم استفاده كنم وببينم درس خواندن چه طور است رفتم داخل وگفتم من

بي سرپرستم وانها مرا قبول كردند وقتي وارد كلاس شدم معلم گفت اين يك بچه ي بي سرپرست است

محلش بگذاريد ولي....انها برعكس انجام دادند انها مرا اذيت ميكردند وبه من حرف هاي بد ميگفتند بعد از چند

ساعت يك دختر وارد كلاسمان شد  فهميدم كه اوهم بي سر پرست است اوامد

كنار من نشست: اول يك نكته ي مهم كه من پدر ومادر دارما ان هاهم ستاره اند خوب ادامه ميداديم او امد كنار

من نشست وتمام زندگي اش را براي من تعريف كرد ومن ان وقت فهميدم كه او بي سر پرست است من هم

برگشتم به او گفتم كه من بي سرپرست نيستم گفت پس چرا اين جايي گفتم من از اسمان مي ايم باورنكرد

بهد از چند دقيقه دست هاي من به ستاره تبديل شد اوگفت دست هايت كو گفتم كه من ازاسمان مي ايم

بعد بدنم تبديل شد من به اوگفتم تا ديداري بعد: بعد خدا حافظي كرديم ومن به اسمان برگشتم پيش

پدر ومادرم.اين هم عكس خدا حافظيه ما.

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط بيتا |
جوك

سلام... اینم یه سری جوک خنده دار

 

ازچوپان دروغگو بعد از مردن مي پرسن اسمت چيه ميگه دهقان فداكار.               
يه طوطي با يه قورباغه ازدواج ميكنن بچشون ميشه قوطي.


غضنفر ادعای پیغمبری میكنه . بهش میگن خوب كتابت كو ؟ میگه ، فعلا جزوه میگم بنویسید تا بعد .......!!!


از يه معتاد مي پرسن مي گي تو بيژني مي گه نه من ژن دارم.


مي دونيد فرق خيار با بلال چيه؟

بلال تو فيلمه محمد رسول الله بود ولي خيار نبود

حالا مي دو نيد شبا هتشون چيه؟

هيچ كودوم تو فيلمه تايتانيك نبودن





 


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط بيتا |
داستاني از يك قلب (خودم نوشتم )
 

        یــــــــــــــــــه قلب شکسته

من يك قلبم يك قلب شكسته كه نميداند چه كار كند هي دنبال كسي ميگردد تا دوباره قلبش بهم وصل  شود

ولي كي من قلب شكسته اواره شدم اوارهي مردم تا قلبم بپيوندد چه كار كنم دنبال كي بگردم فايده اي

ندارد كسي محلم نمي گذارد كسي مرا دوست ندارد گاهي اوقات گريه ام ميگيرد ونميدانم چه كار كنم و

مين شينم گريه ميكنم اه اه  يك روز با صداي بلند فرياد زدم كسي مرا دوست ندارد چرا براي چه من ناراحت تر

شدم ورفتم اون بالابالا ها توي اسمون هااون جاپدر ومادرم را ديدم خيلي خوشحال شدم  ولي وقتي ميخواستم بغلشان كنم كسي مرا تكان داد واز اون بالا دوباره برگشتم بيدار شدم ديدم يك باغبون گفت اين جانخواب چند روز گذشت ديگر خسته شدم در

دلم  گفتم خدايا توهم مرا فراموش كردي ديگر بهمن نگاه نمي كني تا اين

كه يك روز امد وماشين مرا زد وچنتا از مردم امدنند ومرا به بيمارستان بردند ودر انجا يك زوج مرا به فرزندي قبول

كردند

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط بيتا |
داستان يك گياه (خودم نوشتمش )
 

دوستان عزيزم اين داستان رو خودم نوشتم.. لطفا

بخونيدش ونظربديد                                                    


يك روزي يك گياهك از دل خاك زد بيرون ومادر و پدرش اورا بغل كردند. اواز مادرش پرسيد مامان من در

اينده چه درختي ميشم مادر گفت سيب پدر گفت انار  عموحلزون گفت انگور تا اين كه رفت پيشه

جغده دانا و پرسيد جغد دانا من در اينده چه خواهم شد او گفت تودرخت نميشوي بلكه يك گندم

ميشوي او ناراحت شد بخاطراين كه درخت نميشود درخت نميشود ومادر پدر او هم نارا حت شدند

اسم ان گندم اميل بود اميل گفت مادروقتي شما درخت هستيد چرا من گندم هستم گفت نميدونم

دوروز گذشت تا اين كه پدر ومادر اميل با اوصحبت كردندگفتند اگر توگندم هستي ومادرخت پس تو

بچه ي ما نميشوي ومادوباره ميخواهيم بچه دار شويم تا يك درخت به دنيا بيايد اميل گفت چشم خانم

وچشم اقا ووسايلش را جمع كرد ورفت سال ها گذشت

تا اين كه يك خانم امد واورا از جاكند ودر سبد گذاشت او فرياد زد اهاي مرا كجا ميبري من بايد برگردم

اهاي ولي ادم صداي اورا نميشنيد بعد از چند دقيقه وارد جايي شدنند كه 10يا15 نفر در انجا بودند

اون خانم نشست واميل را برداشت وشروع كرد به جدا كردن دست وپاي اميل.. اميل به حدي دردش

امد كه ازحال رفت بعد از چند ساعت به حوش امد وديد در يك كارخانه است كمي خود را تكان دادوهمه

جارا كنترل كردديد كه از گندم ها چه استفاده اي ميشود مانند :ارد خمير ماكاروني نان و......بعد اين

هايي راكه به شماگفتم اميل رفت و يكي از آنها شد.

 


 


 

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت توسط بيتا |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب پرشين بلاگ